Thursday, November 19, 2009

من و جناب حافظ





گر از ایـــــن منـــــــــزل ویران به سوی خانه روم
دگر آن جـــــا كه روم عاقــــــــــل و فــــــرزانه روم

زین سفر گر به ســـــلامت به وطـــــن بازرســم
نـــــذر كـــــردم كـــه هــــــم از راه به میخانه روم

تا بگویم كه چه كشفم شد از این سیر و سلوك
به در صـــــــــــــــومعه با بــــربط و پیـــــــمانه روم

آشـــــنایان ره عـــــــشق گَـــــــَــرم خون بخورند
ناكســـــم گر به شـــــــكایت ســــوی بیگانه روم

بعــــــد از این دســــت من و زلف چو زنجـیر نگار
چنـــــد و چند از پی كـــــــام دل دیـــــــــوانه روم

گر ببیـــــــنم خم ابــــــروی چــــــو مـــحرابش باز
سجده شــــكر كنـــــــم و از پی شــــــكرانه روم

خــــــرم آن دم كـــــه چــــو حـــافظ به تولای وزیر
سرخوش از میـكده با دوســــــت به كاشانه روم

ا
ینم یه جورای حال ما بود از زبان حافظ،فکر میکنم تازه جناب حافظ دارن با روحیات من آشنا میشن
:D

آگه دوست دارین به این غزل گوش بدین رو لینک زیر کلیک کنین

http://hafez.mastaneh.ir/?p=188




Tuesday, November 17, 2009

تعارف از نوع بانکی!!!!!





دیروز صبح رفته بودم بانک واسه پرداخت قسط چون بانکش بد جاییه و بابا هم وقت نمی کنه معمولا من این کار رو انجام میدم

اما دیروز یه کم دیر رفتم و بانک هم شلوغ بود ،من هم از اونجای که الگوی یه شهروند خوبممممم وایستادم تو صف تا نوبتم بشه

تو این حین کلی آدمای مختلف اومدن و رفتم یکسری با متصدی باجه آشنا بودن تا نوبتشون می شد کلی سلام احوالپرسی می کردن اما چیزی که واسه من جالب بود این تعارف های بود که به هم میکردن از اونجای که ما ایرانیا کلی اهل تعارف هستیم تقریبا واسه من جا افتاده بود من خودم شخصا با تعارف کردن مشکل دارم اما شاید یه جاهای لازمه مثلا فروافتادگی آدم رو نشون میده و نشون میده آدم پررویی نیستی تا یکی یه چیز گفت تو هم قبول کنی ! اما یه جاهای واقعا زیادیه و اگه طرف خودش یه کم به کارش یا حرفش فکر کنه احتمالا خندش بگییره

مراجه کننده: سلام م م م ،حال شما
متصدی باجه:به ه ه ه آقای....،مرسی شما چطورین
- ممنون،خانم بچه ها خوبن
- به مرحمت شما

و بعد متصدی باجه شروع کرد به انجام دادن کارش،آخرشم یه 1500 تومن بهش برگردوند

- آقا بفرمایید
- نه خواهش میکنم م م باشه خدمتتون
- مرسی لطف دارین
- نه آقا باشه ،قابلی نداره
-نه این چه حرفیه،خواهش میکنم
- باشه آقا
- مرسی

خلاصه بعد کلی تعارف آقا بقیه پولشو میگیره میره ،من واقعا خندم گرفته بود خداییش دیگه این مدلشو ندیده بودم انگار آقاهه اومده یه کیلو میوه خریده باشه که واسه بقیه پولش تعارف تیکه پاره میکنه یکی نبود بگه بابا پوله خودته بگییر برو دیگه





Thursday, November 12, 2009

یه حس عجیب اما نه غریب





چند شب پیش وقتی رفتم تو رختوابم این حس بهم دست داد که توی خونه قدیمی خودمون و تو اتاق خودم رو تختم خوابیدم احساس می کردم اگه الان برگردم رو تخت کناری مامان بزرگم خوابیده اما نمیدونم چرا نمی تونستم برگردم نمی دونم چرا ؟ حس عجیبی بود یه احساس گنگ مثل اینکه واسه چندلحظه جا و مکان رو نتونی تشخیص بدی دقیقا مثل اون وقتی که تهران بودم و شب وقتی بیدار شدم نمی تونستن تشخیص بدم کجام شاید یک دقیقه هم طول نکشید تا متوجه بشم اما همون یک دقیقه واسم قد چند ساعت بود واین چه احساس بدیه که زمان و مکان از دستت خارج بشه و تو خودت رو تو سلطه اون ببینی






Tuesday, November 10, 2009

ترجیح میدم سرم زیر برف باشه





گاهی اوقات بهترِ حقیقت رو نگی چون با گفتنش فقط وضیعیت رو از این که هست خرابتر میکنی

و در ضمن کسی هم که ازت چیزی نپرسیده پس فعلا سکوت بهترین راهِ






Wednesday, November 4, 2009

Words





Smile an ever lasting smile

A smile can bring you near to me

Don't ever let me find you gone

'Cos that would bring a tear to me

This world has lost its glory

Let's start a brand new story

Now my love

You think that I don't even mean

A single word I say

It's only words

And words are all I have

To take your heart away

Talk in ever lasting words

And dedicate them all to me

And I will give you all my life

I'm hear if you should call to me

You think that I don't even mean

A single word I say

It's only words

And words are all I have

To take your heart away

It's only words

And words are all I have

To take your heart awayyyyyy

http://mp3dl.co.cc/mp3/boyzone+words/

Saturday, October 31, 2009

بیای پایین می کُشَمِت





امروز غروب خسته از همه جا و همه چیز گفتم برم رو تختم دراز بکشم ،رفتم تو اتاقم خودمو انداختم رو تخت ،دراز کشیدم و چشمم به

سقف اتلاق بود و داشتم فکر می کردم یه دفعه یه عنکبوت از این پرشی ها توجهم رو جلب کرد دیدم داره رو سقف راه میره

همین طور که داشتم نگاش می کردم با خودم فکر می کردم الان این عنکبوته چه حسی داره؟ باید جالب باشه بتونی رو سقف راه بری ؟

وای ی ی ی این سرش گیج نمیره؟یا مثلا دلش نمی لرزه؟تا چند دقیقه داشتم به این موضوع فکر می کردم که یه دفعه انگار متوجه چیزی

شده باشم ،پا شدم رو تخت نشستم به خودم گفتم :آخه "آی کیو" معلومه که این عنکبوته اون بالا چه حسی داره ، احساس "امنیت "،

چون اگه رو زمین بود و من می دیدمش قطعا با دمپاییم می کشتمش...حالا چه خوشش بیاد چه نیاد؟ و چه دلش بلرزه یا سرش گیج بره، رو سقف راه رفتن بهتر از مردنِ!!!قطعا اینطورِ



Thursday, October 29, 2009

اطلاعیه






بنا بر استقبال گرم دوستان از تولد بنده در همین جا اعلام میکنم که روز تولدم تا جمعه ساعت 9 شب تمدید شده پیشاپیش از لطف شما دوستان ممنونم


دیگه دیروز و امروز اونقدر همه تحویلم گرفتن که گفتم فردا رو هم اضافه کنم

هر کسی که فکرشون رو می کردم و نمی کردم تولدم رو تبریک گفتن،ایمیل، کامنت، اس ام اس،تلفن به هر روشی که امکانش بود
(نمی دونم چه حِسیه آدم دوست داره روز تولدش همه ,عالم و آدم بدونن و بهش تبریک بگن )
دیگه تا12 شب هم موبایلم داشت زنگ می خُرد ، روشن جون می تونی حدس بزنی کی بوده...بله وحیده خانم، آخه قبلش به تو زنگ زده ،بهش گفتی زنگ نزن ماری بهت فحش می ده
خلاصه بهش گفتم شانس آوردی بیدار بودم اگه خواب بودم مکالمه مون اینجوری می شد :- اَلو،
اَلو
- تولدت مبارک
یعنی تو بیب بیب بیب


کلا روز خوبی بود به هر حال می بایست یه فرقی با بقیه تولدام می داشت چون 25 سالم شده ،شروع روزم با تبریک و ماچ های شیرین مامان بابام بود...بعد هم که کادو ...دیگه امسال به صورت وجه نقد بوده
صبحانه هم خودم رو تحویل گرفتم و واسه خودم یه فنجون شیر قهوه داغ و دو تا "پَن کیک " درست کردم وای که چه صبحانه ای بود واقعا چسپید بعد هم اینکه تو روز تولد ما از کیک خبری نبود چون کسی نبود که واسه من کیک بپزه همه عادت کردن به اینکه من کیک بپزم ،شام هم جاتون خالی مهمون بابا بودم گفت هر جا که خودت دوست داری بگو بریم شام بخوریم منم واسم انتخاب سخت بود نهایتا به این نتیجه رسیدیم که بریم"مرغ سوخاری بوفالو"دلیلش این بود که مامان من عاشق مغازه پلاستیک فروشی هست که کنار این رستورانِ( خب دلیل قانع کنندهای بود!!!)

امروز هم از اونجای که تولدم تمدید شده مثل همیشه ناهار مهمون مامان بودیم و چه ناهاری به به ...جای همگی خالی"خوراک میگو"خیلی خوشمزه و تند بود .

احساس کردم تا کیک نپزم و کیک نبرم انگار تولدم تکمیل نمیشه این بود که تصمصم گرفتم دست به کار بشم و یه کیک واسه خودم درست کنم دستورش رو از انترنت گرفته بودم"کیک سیب هلندی"اما چون سیب توی کیک دوست ندارم رسما تیدیل شد به "کیک هلندی با گردو" که ساعت 4 که می خواستم چای بخورم بریدمش.... خودم بودم و کیک تولدم

خلاصه خیلی عالی بود جاتون خالی بود، از همگی ممنوننننننننمممم (دوستان و آشنایان لطف می کنن و همچنان دارن کادو بهم میدن خواهشا تقاضا می کنم دوستانی که هنوز کادوشون رو ندادن دست بکار بشن سریعا اقدام کنن به امید اینکه بتوانم در تولدتان جبران کنم )